نیمه شب ، چشمانم را می بندم . سکوتی در راه است .
سیاهی پشت دیده گانم مخفی شده است . لحضه ها می گذرند .
روشنی از دور می تازد . می دوم تا به افق . لحظه ای پیش شب بود ؛
حال خورشید می تابد . من کجا هستم . اینجا زیبایی فریاد می زند .
دشتی از گل سرخ ، بیشه ای آرام . درختان در رقص .
می دوم در دشت . نسیمی می وزد . کوهها از دور ، حصاری محو و
مرئی دارند . سایه ای از دور ؛ همیشه همانجا در دوردست ایستاده .
آیا مرا می نگرد ؟ برم ؟ بدوم تا به کجا ؟
رسیدن به امید ؛ هر بار اینجا می دوم تا به افق .
بی تابم !! هر بار نزدیکتر ، اما هیچوقت به سایه نتوانستم برسم .
رازاین دشت چیست؟ که همیشه درآنم و هربارانگارتازه وارد شده ام!؟
نکند سایه سراب است ، رسیدن محال است ، شاید میرسم من به خیال .
برچسب:
نویسنده: نجوا