ز کوی دلبرم امشب صدای ساز می آید...دلم بی وقفه میلرزد
نمیدانم چرا تنگ است ومیترسد!!! قدم لرزان به سوی کوچه می آیم...
دو دستم را به روی یکدیگر با حرص می سایم...خدایا ترس من
از چیست؟عروس جشن امشب کیست؟صدای همهمه با ورود شیخ
عاقد میشود خاموش! صدای شیخ می آید: عروس خانم ولیکم من؟؟؟....
جوابم ده وکیلم من؟؟صدای آشنایی بله می گوید ومردم
یکصدا با هم مبارک باد میگویند!خدای من صدای اوست...صدای
اشنا از اوست!!!دلم در سینه می آفتد برای مدتی ساکت...
برای مدتی خاموش!صدای نعره ام در کوچه میپیچد...
خدای من مبارک نیست...مبارک نیست!!بگوئیدم دروغ است ان چه
بشنیدم...بگوئیدم دروغ است انچه فهمیدم...نگار من عروس
جشن امشب نیست...ولی ناگه صدای نعره ام در ساز میمیرد
و داماد شاد وخندان از نگارم بوسه میگیرد...!!فلک کور
است , اسمان و زمین کور است.خدای من!!خدای مهربان من!
چه کس گوید این سان , ساکت و ارام بنشینی؟؟اگر مردم نمیدانند
تو که نادیده میدانی!همین دختر که امشب بله میگوید...عروسی
را که امشب عاشقانه ره به سوی حجله میپوید...!!!قسم میخورد عروس ما...
"""هیچوقت چیزی را برای خودم نخواستم..دوست داشتم کسی
رو داشتم که برام بهترین باشه یکی مثل تو...دوستت دارم"""
برچسب:
نویسنده: نجوا