خرید بک لینک

چشمانم را حسابی باز کردم و تازه فهمیدم ... فهمیدم که در تمام این مدت خودم را گم کرده ام.
ذهنم سوالهایی دارد که از پاسخشان میترسم... : تو که خودت را نمیشناسی ...
پس دیگران را چگونه خواهی شناخت؟
راست میگوید...او همیشه راست میگوید
ورق سفیدی باز میکنم تا شاید کلمات به دادم برسند
و آرام مینویسم ...اما نه از حرفهایی که گوش شنوا ندارند و کسی هم حتی به خودش زحمت پرسیدن نمیدهد
نه... نوشتم اینبار از خودم. از فکر پر از سوالم... از نامم ... از اسمهای آشنایی که خیال میکردم بیش از هر کس
میشناسم...اما
به تمام داشته هایم شک بردم... قلم را محکم بروی تمام نامها آنقدر میکشم تا سیاه شوند
ورق میزنم صفحه صفحه ی خاطراتم را. دلم میخواهد همه را پاره کنم و دوباره (نقطه سر خط).
چشمانم را میبندم ... و دلم میخواهد هیچکس یادم نیاید

برچسب: نویسنده: نجوا تاريخ: سه شنبه 7 شهريور 1391 ساعت: 13:41

صفحه بندی