<no title> - تاریخ: 1391/6/7 ساعت: 13:41
دلتنگي - تاریخ: 1391/6/7 ساعت: 13:41
هرشب این دل میگوییم : بیهوده به این جاده بی سوار چشم ندوز او که رفته بر نمیگردد...هر روز تقویم روی دیوار را خط میزنم .......امروز حتی دگر برای تقویم دیوار هم تکراری شدم...باز هم نمیخوایی بیایی نمیدانم چرا ... ولی همیشه آنقدر به جاده که از آن رفتی چشم میدوزم که حتی طلوع وغروب خورشید برایم بی معنی میش...
فراموشي - تاریخ: 1391/6/7 ساعت: 13:41
هزار بار با خودم گفتم ... فراموشت کنم ... گفتم تمام خاطرات را به دست باد بسپارم مگر آرام شوم اما نشد هزار بار با خودم گفتم ... من رفتم .. تو رفتی ... کسی نیست برای با هم بودن اما ....... باز هم سایه های خاطراتت مرا رها نکرد نمی دانم من در این خاطرات غرق شدم یا خاطرات مرا در آغوش گرفته ... اما ...اما...
کجایی... - تاریخ: 1391/6/7 ساعت: 13:41
این را میدانم که تنهایم گذاشتی و رفتی ولی این را مینویسم و بارها با خود تکرار میکنم که نام من هر چند از دل تو پاک شد نام تو با هر تپش در قلب من تکرار شد. نام من بی معنی و دیگر برایت هیچ نیست نام تو حک شد بر قلب من تا زمانی که تنم در خاک شد . رفتی ولی این و بدون هرجا باشی دوست دارم.هنوز برای دیدنت به...
مهم نیست - تاریخ: 1391/6/7 ساعت: 13:41
center" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="RTL">دیگر مهم نیست بودنتروزی آمد که دلبستم به تو،از سادگی خویش دل بستم به قلب بی وفای توروزها میگذشت و بیشتر عاشقت میشدم، یک لحظه صدایت را نمیشنیدم غرق در گریه میشدمروزی تو را نمیدیدیم از این رو به آن رو میشدم!گفتی آنچه که...
27 - تاریخ: 1391/6/7 ساعت: 13:41
با مداد رنگی روزه آمدنت را نقاشی میکنم و جادهای رفتنت را خط خطی! کسی برایه من نیست. بیا غلط های زندگیم را به من بگو و زیر اشتباهتم را خط بکش.بودنت مثله دریایی مرا در بر میگیرد آنجا که تو هستی،ماهیها هم نمیتوانند بییند چه رسد به من..............................!!! کدام صبح میایی؟ کدام چمدان ماله توست...
27 - تاریخ: 1391/6/7 ساعت: 13:41
رفت و من و تنها گذاشت با کوله بار خستگیگم شدم و تنها شدم تو کوره راه زندگی رفت و نگاهی ام نکرد به این مسافر غریب که بعد اون چی می کشه از این همه درد و فریبرفت و نگاهمو ندید که غرق بارون و غمه از این همه درد و فریب هر چی بگم بازم کمه رفت و بازم تنها شدم با با خاطرات بچگیمبا یک بغل شعر و غزل که گم شده...
نمیگویم - تاریخ: 1391/6/7 ساعت: 13:41
نمی گویم كنارم بنشیناگر تو می خواهی تنهایم بگذارنمی گویم به چشمانم نگاه كناگر تو می خواهی چشمانت را بر من ببندنمی گویم با من حرف بزناگر تو می خواهی خاموش باشنمی گویم به من لبخند بزناگر تو می خواهی ابروانت را در هم بكشتنها می گویم كه چه خودت بخواهی ، چه نخواهیعاشقت هستم و عاشقانه دوستت دارم
27 - تاریخ: 1391/6/7 ساعت: 13:41
می نویسم تا بدانی که :هر چه داغ ها کهنه تر شود دیر تر از یاد خواهد رفت !می نویسم تا بدانی :باران ابرها زود گذرند و باران چشم عاشق ماندگار تر ! می نویسم تا بدانی :رد پا فانی و رد عشق سوزنده تر از هر آتش !می نویسم تا بدانی :اسم ها تکراری ولی یادشان همواره قشنگ !می نویسم تا بدانی :دوستت دارمو یادت ماند...
غصه نخور - تاریخ: 1391/6/7 ساعت: 13:41
غصه نخور مسافر غصه نخور مسافر اينجا ما هم غريبيماز ديدن نور ماه يه عمره بي نصيبيم فرقي نداره بي تو بهار مون با پاييز نمي بيني كه شعرام همه شدن غم انگيزغصه نخور مسافر اونجا هوا كه بد نيست اينجا ولي آسمون باريدنم بلد نيست غصه نخور مسافر فداي قلب تنگت فداي برق ناز اون چشماي قشنگت غصه نخور مسافر تلخه هو...
آخر خط - تاریخ: 1391/6/7 ساعت: 13:41
وقتی دلت خسته شــد ، ديگر خنده معنايی ندارد ...فـقـط می خندی تا ديگران ، غم آشيانه کرده در چشمانت را نـبـیـنـنـد !وقتی دلت خسته شــد ،دیگر حتی اشکهای شبانه هـم آرامت نمی کنند ...فـقـط گريه می کنی چون به گريه کردن عادت کرده ای !وقتی دلت خسته شــد ،دیگر هيچ چيز آرامت نمی کند به جز دل بریدن و رفتن ...
<no title> - تاریخ: 1391/6/7 ساعت: 13:41
* چرایی و چگونگی گریستن همواره یکی از رازهای پیچیدۀ زندگی انسان بوده است . گریه در زندگی و رشد افراد عملکردهای متفاوتی دارد و در همراهی با موقعیت های گوناگون اجتماعی و شرایط احساسی متغیر و گاه متضاد به چشم میخورد. به ندرت پیش میآید که کسی از روی افسردگی و اندوه بخندد ولی گریستن در هنگام شادی و خوشحا...
<no title> - تاریخ: 1391/6/7 ساعت: 13:41
ای که تقدیر تو را دور ز من ساخت سلامنامهای دارم از فاصلهها، چند شب بود که من خواب تو را میدیدم. خواب دیدم که فراری هستیمیگریزی از شهر، پاسبانان همه جا عکس تو را میکوبندجارچیها همه جا نام تو را میخوانند. در همه کوی و گذر قصهی تبعید تو بود......مردم و تیر و تفنگ، اسبهایی چابکمتهم: قاتل گلهای سپید، جای...
<no title> - تاریخ: 1391/6/7 ساعت: 13:41
ای که تقدیر تو را دور ز من ساخت سلامنامهای دارم از فاصلهها، چند شب بود که من خواب تو را میدیدم. خواب دیدم که فراری هستیمیگریزی از شهر، پاسبانان همه جا عکس تو را میکوبندجارچیها همه جا نام تو را میخوانند. در همه کوی و گذر قصهی تبعید تو بود......مردم و تیر و تفنگ، اسبهایی چابکمتهم: قاتل گلهای سپید، جای...
<no title> - تاریخ: 1391/6/7 ساعت: 13:41
تو کجایی سهراب؟ آب را گل کردند چشم ها را بستند و چه با دل کردند... وای سهراب کجایی آخر؟.......... ...زخم ها بر دل عاشق کردند خون به چشمان شقایق کردند ! ......تو کجایی سهراب؟که همین نزدیکی عشق را دار زدند همه جا سایه ی دیوار زدند
<no title> - تاریخ: 1391/6/7 ساعت: 13:41
زادی فقط لخت گشتن در خیابان نیستآزادی راحتی گشت و گذار با دوست پسر و دختر نیستآزادی یعنی تو کافر هستی ولی به دین من احترام میگذاری!......آزادی یعنی تو مسیحی هستی ولی محرم از دمه هیئت ما که گذشتی صدای ضبط را کم میکنی!آزادی یعنی یکی در خیابان با حجاب بود چادر سرش بود تو تمسخرش نمیکنیآزادی یعنی دو براد...
<no title> - تاریخ: 1391/6/7 ساعت: 13:41
صرف فعل نشستن به گویش لری:مو بنیشم تونم بنیشی اونم بنیشهما که بنیشیم شمام که بنیشیددیه جا نی اونا بنیشن
<no title> - تاریخ: 1391/6/7 ساعت: 13:41
مردي در نمايشگاهي گلدان مي فروخت . زني نزديك شد و اجناس او را بررسي كرد . بعضي ها بدون تزيين بودند، اما بعضي ها هم طرحهاي ظريفي داشتندزن قيمت گلدانها را پرسيد و شگفت زده دريافت كه قيمت همه آنها يكي استاو پرسيد:چرا گلدانهاي نقش دار و گلدانهاي ساده يك قيمت هستند ؟چرا براي گلداني كه وقت و زحمت بيشتري ب...
<no title> - تاریخ: 1391/6/7 ساعت: 13:41
افسره به لره ميگه بزن دنده يك راه بيفت... لره ميزنه دنده عقب ! افسره ميگه چرا دنده عقب زدي ؟ لره ميگه ميخوام خيز بگيرم
<no title> - تاریخ: 1391/6/7 ساعت: 13:41
چشمانم را حسابی باز کردم و تازه فهمیدم ... فهمیدم که در تمام این مدت خودم را گم کرده ام.ذهنم سوالهایی دارد که از پاسخشان میترسم... : تو که خودت را نمیشناسی ... پس دیگران را چگونه خواهی شناخت؟راست میگوید...او همیشه راست میگویدورق سفیدی باز میکنم تا شاید کلمات به دادم برسندو آرام مینویسم ...اما نه از ...