<no title>
-
تاریخ: 1391/6/7 ساعت: 13:41
فاصله بین مشکل و حل آن یک زانو زدن استاما نه در برابر مشکلبلکه در برابر خدا
.:: قسمت دوازدهم ::.
-
تاریخ: 1391/6/7 ساعت: 13:41
دیگه روزها داشت به روزهای امتحانات نزدیک میشد . منم دیگه برخلاف گذشته حوصله درس خوندن نداشتم . چون به اندازه کافی فکر و هیاجانات داشتم . تو درسام افت شدیدی کرده بودم . واسم خیلی زود بود که خودمو ببیازم .
.:: قسمت یازدهم ::.
-
تاریخ: 1391/6/7 ساعت: 13:41
میگن دل شکسته رو عزیز دل شکسته میشناسه . گریه پنهون شب رو نگاه خسته میشناسه . حتی اگه هیچی نگی سکوتت پر از غمه . خنده بی رنگ لبات معنی اشک نم نمه ...
.:: ادامه قسمت دهم ::.
-
تاریخ: 1391/6/7 ساعت: 13:41
علی نون خرید و هنوز نوبت من نشده بود . علی منو از صف کنار کشید و ازم خواست که به حرفاش گوش بدم و کمکش کنم
.:: قسمت دهم ::.
-
تاریخ: 1391/6/7 ساعت: 13:41
تازه داشتيم صبحونه ميخورديم که در خونه زده شد .به سياوش گفتم : سيا بدو برو در رو باز کن . سيا گفت : خودت برو مگه من حمالم . با عصبانيت پا شدم
.:: ادامه قسمت نهم ::.
-
تاریخ: 1391/6/7 ساعت: 13:41
شب بود که خاله ام اینا جمع شدن خونه ما ... سیاوش پسر خاله هم اومده بود .
.:: قسمت نهم ::.
-
تاریخ: 1391/6/7 ساعت: 13:41
بازم دفتر مشکی خاطراتمو باز میکنم تا بازم بنویسم . تا بازم تکه ای از باغچه قلبمو آب بدم ...
.:: ادامه قسمت هشتم ::.
-
تاریخ: 1391/6/7 ساعت: 13:41
روزامون نزدیک عید بود . بهار داشت میومد . ولی من خیلی زمستونو دوست داشتم . زمستونو به خاطر رنگ خاکستری اش دوست داشتم . به خاطر ابرایی که حرفایی داشتن واسه گفتن .
.:: قسمت هشتم ::.
-
تاریخ: 1391/6/7 ساعت: 13:41
olor=#0099ff>نگین رفت و خیالم از بابت نگین راحت شد . ولی فکر رفتن آبروم هنوزم دغدغه ذهنم شده بود .
.:: قسمت هفتم ::.
-
تاریخ: 1391/6/7 ساعت: 13:41
( اسم پسرخاله ام سیاوش بود ) . سیاوش گفت : چه خبرا ؟؟؟ چیکار میکنی با دخی هاااااا؟
.:: قسمت ششم ::.
-
تاریخ: 1391/6/7 ساعت: 13:41
نتونستم . حرفم تو گلوم موند . چشمامو گشاد کردم . علی هم زل زده بود تو صورتم . بعد سرم رو انداختم پایین ...
حالم بده
-
تاریخ: 1391/6/7 ساعت: 13:41
حالم بده چون باز هم یکی گفت چرا مثل همه نمیای چرا مثل همه نیستیراست می گفت من اما حالم بد شدحالم بده چون دوست ندارم پرنیان جون باشماونم کاراش مثل همه نیست اما تفاوتش اینه که همه می خوان مث اون باشنچون مهم مث همه بودن نیستمهم اینه که کارات فریبنده باشهمهم ابنه که اسمتو عوض کنی و همه به جای تعجب بگنبه...
رهایم کرده اند
-
تاریخ: 1391/6/7 ساعت: 13:41
میگم : می شه آدمو فراموش کنند ؟پدر و مادر هم بچه شونو فراموش می کنند ؟ میشه خواهر و برادر جاتو خالی نکنند ؟----: حالا که شده !تو آرامش همه را بر هم می زنی ، گاهی ورود تو به جمع خانواده شری است دامنگیر همه ،هیچ کس دلتنگت نمی شود ، هیچ کس انتظار دیدنت را نمی کشد، هیچ کس به یادت نمی افتد!این تویی که گا...
سفر به دبی5
-
تاریخ: 1391/6/7 ساعت: 13:41
روز سوم صبح به گرین هاوس سیتی سنتر وکارفور رفتیم گرین هاوس زیاد جالب نبود ولی یه قیچی آشپز خونه یخوب ازش خریدیم . بعد از ظهر هم به دبی مال رفتیم چون دوست داشتیم بیشتر و بهتر ببینیمش .دبی مال واقعا بزرگه و دیدنی ولی حیف که دیر رسیدیم و نتونستیم باغ وحش زیر آب شو ببینیم . می گفتند باید 9 صبح می اومدید...
سفر به دبی 4
-
تاریخ: 1391/6/7 ساعت: 13:41
در ادامه ی مسیر از تونلی رد شدیم که میگفتند هفت متر زیر دریاست و منتهی به هتل آتلانتیس بودهتل آتلانتیس زیبا بود و مشرف به خلیج فارس مقابلش در کنار ساحل سنگ هایی برای جلوگیریاز پیشروی دریا چیده بودند که راهنمای تور میگفت این سنگ ها رو از ایران آوردن جالب بود.از ساخت هتل گفتند که بر اساس نظریه ی افلاط...
سفر به دبی3
-
تاریخ: 1391/6/7 ساعت: 13:41
گفتم که فروشنده ها اهل کشورهای مختلف بودند . راننده ها هم اغلب هندی و تعدادی هم پاکستانی بودنداینو گفتم چون ما در سه چهار روزی که بودیم فقط با تاکسی رفت و آمد داشتیمو اصلا راننده ی عرب ندیدیم حتی راننده ی ونی که ما رو به تور شهر بردپاکستانی بود. پاکستانی ها مسلمان بودند و کمی فارسی می دانستند هندی ه...
سفر به دبی 2
-
تاریخ: 1391/6/7 ساعت: 13:41
گفتم هتلمون خوب بود و در مقایسه با هتل 4 ستاره تاپی که در استانبول رفتیم امکاناتش هم بهتر بود.اونجا داشتن کتری برقی تو اتاق هتل ممنوع بود ولی اینجا تو اتاق کتری برقی هم بود و برای ما که چای بعد از ظهر برامون مهمه خیلی خوب بود.بعد از ظهر بعد از 2 -3 ساعت خواب و خوردن چای زدیم بیرون شانس ما هوا روز او...
سفر به دبی
-
تاریخ: 1391/6/7 ساعت: 13:41
سفر ما با پرواز 5:30 صبح روز 8 خرداد مشهد دوحه آغاز شدپرواز قطری رو به خاطر امنیت بیشتر نسبت به پرواز های تابان و آسمان انتخاب کردیمولی خوب اون م بدون مشکل نیست با همه ی نظم و امنیت و شیکی این که برای مسیر کوتاه پرواز دو تکه و خستگی بیشتری داریدر ضمن غذاهاش اصلا خوب نبود . یعنی با ذائقه ی ما جور نبو...
تقدیم به دوستم
-
تاریخ: 1391/6/7 ساعت: 13:41
span style="color: rgb(0, 102, 0); ">به تو قول دادمپنج دقیقه ی دیگر بروماما جایی برای رفتن دارم؟باران هنوز سرگردان خیابان هاستجایی برای سر پناه نیست؟جایی برای ماندنم نیست؟اکنون که تو دریاییبادبانیسفرینمی شود ده دقیقه ی دیگربا تو بمانمتا بند آمدن باران؟"نزار قبانی"
حماقت
-
تاریخ: 1391/6/7 ساعت: 13:41
یه کتاب جدید خوندم" رویای مادرم - آلیس مونرو "داستان کوتاهه . خوب بود . بعدا در موردش مینویسم.وقتی کتاب می خونم حال خوبی دارم .کتاب خوندن تو زندگی برام یه امیده .یه علت ادامه ست .یه چیزی که وقتای بی حوصلگی بهم حوصله میده.یه حس خوب وقتی حالم بده ..."به مهدی گفتم چه حیف که نمیریم نمایشگاه مهدی گفت : ب...