خرید بک لینک
در یک صبحدم تابستانی

که هوا به به غبار زرد رنگ غریبی الوده بود

و شهر بوی سنگین هندوانه و شبدر خرد شده می داد

دو پیرمرد استخوانی

که هر دو موی سرشان را ناشیانه شانه کرده بودند

تنها و بی حواس و پا برهنه به ایوانها امدند.

انها بدون اینکه اسم خود را به یاد داشته باشند

یکی در ایوان طبقه اول و دیگری در ایوان طبقه دوم یک ساختمان گنجشکی رنگ

دل تنگ نشستند

انها سعی کردند با کشیدن موی سر و به خصوص ریش خود و روشن دیدن نوک بینی

به خاطرات سردرگم وتقریبا کور گذشته فکر نکنند

اما برای هیچ کدامشان میسر نبود

پیرمرد سرخ رنگی که در ایوان طبقه دوم نشسته بود

برای لحظه ای حس کرد که پاهایش سنگین تر شده اند

او نسیم را می شناخت و به ان اطمینان عاطفی داشت

برای اینکه دهانش خشک نشود و پاهایش ورم نکند

گره انتهایی پاهایش را باز کرده و هر دو پا را از نرده اویزان کرد

تا هوایی خورده باشند

پیر مرد سبزی که در ایوان طبقه اول نشسته بود غرق در حس ته نشین شده عشق و غریزه که هیچ عضوی از اعضایش را اشفته نمی کرد

بی حوصله

در انتهای نکاه مه ا لود خود در دشتی مالامال از سوزنهای بزرگ

به تشیع جنازه پیرزنی

که او را بدون تابوت می بردند

کمی فکر کرد

بعد چند بار با انگشت

روی زمین سخت ایوان

علامت + کشید و بعد چند بارانگشتانش

را در کف دستها خواباند

و بعد برای انکه عرق سرد کف دستش خشک شود ان را در هوا حرکت داد

در ان لحظه بی انکه خود ببیند

دستش در هوا به نخی برخورد کرد

او بنا به طبیعت همیشگی

که چوب کبریت ها را می جوید

نخ را گرفت و کشید و کشید و کشید

تا اولین خمیازه و سر گیجه

که نشانه رسیدن شب بود

کارش به کشیدن گلوله کردن کاموای قرمز گذشت

او خوشحال بود که ان روز را به هیچ چیز فکر نکرده بود

و هیچ وقت نفهمید

که پیرمرد سرخ رنگی در ایوان طبقه دوم ارام ارام محو شده است............

حسین پناهی

برچسب: نویسنده: نجوا تاريخ: يکشنبه 5 شهريور 1391 ساعت: 17:20

صفحه بندی