خرید بک لینک
از امروز اجازه صادر کردن که می تونه باهام بیشتر حرف بزنه

مامی اومده کنارم نشسته باز داره تو گوش من میخونه که این به درد تو نمیخوره فلانی بهتره

از اولی که یادم میاد شبهای قدر و محرم همیشه همین حسینه میریم و تنها کاری که نمیشه اونجا کرد عذا داریه

از دوران ابتدایی یادمه که ماه رمضونا میومدیم اینجا مشق می نوشتیم کلی هم بازی میکردیم که آروم ترین بازیمون که بالا پایین پریدن نداشت اسم فامیل بود خوراکی میخریدم ،خسته می شدیم پشتی هارو صاف میکردیم میگرفتیم میخوابیدیم

دوران راهنمایی هم همینطور با اکیپ همیشه گی میومدیم می نشستیم حرف میزدیمو انقدر می خندیدیم که صدای پایینی ها بلند میشد و وسط سخنرانی آخونده ۱۰ بار تذکر میداد ، آخر شب که استکانا رو میشستیم و بقیه میرفتن عبا بر میداشتیم و با چادر سفید واسه خودمون امامه درست میکردیم میرفتیم نوبتی بالای منبر می نشستیم سخنرانی میکردیم ، بقیه هم از خنده ولو میشدن

دبیرستان یکم پیشترفته تر شده بودیم علاوه بر کارای قبلی بند می آوردیم اوقات فراقت همدیگرو صفا می دادیم ، خدا مارو ببخشه بعدش مراسم سینه زنی داشتیم می نشستیم ادای کل مداحارو در میاوردیم بقیه گردمون سینه میزدن

پریشب مثلا اومیدم فاز بگیریم یکم عبادت کنیم سر دعای جوشن کبیر نوبتی بلند گو میگرین دستشونو همه رو غلط غلوط می خونن انقدر خندیدم که اشکمون در اومد به ما عبادت کردن نیومده ،اگه خدا بخواد تو این شبها یه تفضلی در حق ما کنه با این کارا پشیمون میشه

برچسب: نویسنده: نجوا تاريخ: يکشنبه 5 شهريور 1391 ساعت: 17:11

صفحه بندی