دلم گریه میخواد دلم میخواد برم مثله همیشه زیر دوش گریه کنم تا صدای گریه امو هیشکی نشنوه انقدر گریه کنم تا این بغض لعنتی خالی بشه
بازم همه چی خراب شد ،دلم میخواد یه نفر رو پیدا کنم انقدر سرش داد بکشم تا خالی بشم ، ولی سر کی داد بکشم وقتی نمی دونم مقصر کیه
چقدر روزها باهم فرق میکنن چند روز پیش رفته بودم همه لباسایی که توی انباری گذاشتمشون رو آوردم دونه دونه جلوی آینه می پوشیدمشون مثل دخترای ده ساله ذوق میکردم ولی باز همه چی خراب شد باز همه رو جمع کردم گذاشتم توی انباری دیگه دلم نمیخواد ببینمشون کاش جرئت داشتم همه رو میذاشتم توی کیسه میذاشتم جلوی در ، بعد از دو سه ماه بلاخره شالی که به لباسم بیاد و پیدا کردم ولی دلم نمیخواد سرش کنم دلم میخواد اون شالو اون لباسو باهم آتیش بزنم
تازه فهمیدم اگه ضعفی نشون میدادم از رنجی بود که می کشیدم وگرنه تو این سه هفته که همه جوره توی شرایطش بودم و از همه طرف تقویت میشدم چرا کم نیاوردم چرا تو این چند روز ضعف نشون ندادم
بازم رفتم اون شهر لعنتی از اون شهر بدم میاد از کوچه هاش خیابوناش هواش زمینش مخصوصا اون آدمایی که توش نفس میکشن وقتی فکر میکنم هوای اون آدمارو میدم تو ریه هام احساس خفگی میکنم
برچسب:
نویسنده: نجوا