روزی ده بار مامی میگه پسره دانشگاه نرفته درس نخونده منم روزی ده بار بهش میگم مگه قراره وقتی میاد خونه باهم بشینیم انتگرال و دیفرانسیل حل کنیم ؟
رفته بودیم یه جلسه چندتا خانوم بودن که بخاطر موقعیت شغلی شوهرشون یه سمتی هم نصیب اینا شده بود همشون همشون محجبه خفن پر واضح بود که مسابقه مومن بازی گذاشتن، دوتا آقای شصت ساله توی جلسه بودن از اون ور میز یکی از این خانومای تک چشم داشت بامن حرف میزد هرچی دقت میکردم نمیشنیدم چی میگه بهش گفتم ببخشید من صداتونو نمیشنوم میشه بلندتر حرف بزنید ؟ با دست بهم اشاره داد آقایون اینجا هستن خوبیت نداره صدامو بشنون ، چند ثانیه با دهن باز به خانومه نگاه میکردم
یعنی پیش خودش چی فکر میکرد ؟؟؟؟؟؟؟؟
فکر میکرد یعنی انقدر حنجره طلایی بود که در سن 50 سالگی می تونست دو تا پیر مرد رو با صداش تحت تاثیر قرار بده ؟
من که هیچ صدام نخراشیده و بمه ولی این دوتا دختر ترگل و ور گل با این صدای ظریفشون از شما برای از راه بدر کردن این دوتا مرد توانا تر نبودن؟
یه خانومه به مامی سفارش محصولات مزرعه رو داده بود ، گفتم بهش حق نداری بهشون چیزی بدی دوست ندارم پول این آدما قاطی پول ما بشه ایناییکه با خون شهیدشون واسه خودشون کاخ ساختن و هفت نسل بعد از خودشونو از نظر تحصیلات و شغل و موقعیت اجتماعی و رفاه بیمه کردن ، من دعوا مامی دعوا
از اونجا که من ته دلم راضی نبود شوهر خانومه بی خبر از خانومه خرید کرده بوده خانومه زنگ زد عذر خواهی که ما دیگه نمیخوایم شوهرم خرید
برچسب:
نویسنده: نجوا