خرید بک لینک

به دنبال خوشبختي

نيمي ازعمرم را سپري كردم

نمي دانم در راه مانده ام

يا ديگر راهي نيست كه مانده ام

خسته نيستم

اما حسي هم مرا نمي كشد

انگيزه اي ندارم

همانند بدو تولدم

.

.

نمي دانم از كجا ام و به كجا مي روم

دل مي خواهد گريه كنم

با صداي بلند

تا همه به دورم جمع شوند!

نه ... نه...

خواهش مي كنم جمع نشويد

دلم سكوت مي خواهد

تنهايي...

مي خواهم گريه كنم

يك آسمان اشك بريزم

كسي اشك هايم را نبيند

مي خواهم با اشك هايم سنگ قبر آرزوهاي مرده ام را بشويم

تا بدانند هنوز هم به يادشان هستم

برايشان عشق خيرات كنم

وبه اين اميد باشم

كه خدايا تو

به دم مسيحايت

تمام آروزهاي مرده ام را زنده كني

اما چه كنم كه انگار

همه چيز بي معنا است

زندگي رنگ باخته

و من محو تماشاي اين

همه رنگ شده ام

خدايا كفر نمي گويم

وجودت را حس مي كنم

نه اينكه از درگاهت نااميد باشم

نه !

من از خودم نا اميدم

خسته ام و خجل در درگاه تو

مي داني چرا؟

"آسمان بار امانت نتوانست كشيد "

"قرعه کار به نام من دیوانه زدند"

حال من ديوانه مانده ام و امانت تو

توبگو چه كنم خداي من ؟

برچسب: نویسنده: نجوا تاريخ: يکشنبه 5 شهريور 1391 ساعت: 17:28

صفحه بندی