عذاب وجدان مادر خوب بودن چیزی ست که فکر می کنم مادری نباشد که تا به حال دردامش گرفتار نشده باشد . از آنجایی که من هم مادرم، گهگداری با این حس آزاردهندهدست وپنجه نرم کرده ام . وقتی فقط مادر دارا بودم، بچه تر بودم و تجربه ام کمتربود،بیشتر می توانست اذیتم کند ولی بعد از آسا سعی کردم حسم را کنترل و هدایت کنم وبیشتر به عنوان یک انگیزه برای بهتر بودن و یک تلنگر برای اصلاح ،به رسمیت بشناسمشو نه بیشتر. از طرفی دغدغه همیشگی من و تصورم از یک مادر ایده آل بیشتر یک دوست ومادر مهربان است تا مادری با دیسیپلین و قوانین سختگیرانه.
همه این ها را گفتم که بگویم این روزها دلم می خواست مرجعی یا آدم های صاحبنظری بودند که مادری مرا ارزیابی می کردند و رفتارهای فعلی بچه ها را با روشهای منبررسی می کردند و اشکالاتم را گوشزد می کردند. همیشه فکر می کردم یا بهتر استبگویم سعی می کردم رفتارم با بچه ها دوستانه و در عین حال توام با احترامباشد(هرچند گهگداری از این قوانین تخطی کرده ام) ولی چند وقتی است که فکر می کنمانگار بچه ها کمی از من می ترسند یا به نوعی حساب می برند(من اصلا این حس را دوستندارم) شواهدی هم برای گفته ام دارم:
· این چیزی است کهآرش هم زیاد به من می گوید.با توجه به اینکه نزدیکترین آدم به من و بچه هاست نظرش برایمبسیار مهم است.
· وقتی برای چندروزی خانه نیستیم مثلا به مسافرت رفته ایم یا به دلایلی بیش از معمول به مهمانی میرویم و بچه ها وقت کمی را به تنهایی با من می گذرانند به کلی عادت ها ورفتارهایشان عوض می شود و یک جورایی از کنترل خارج می شوند بهانه گیر و غرغرو میشوند. برای کارهایی که می خواهند انجام بدهند و مجوز مرا ندارند مرا دور می زنند واز پدرشان یا دیگران استفاده می کند.
· دیگران برای آنکهکنترلشان کنند از من استفاده می کنند(به مامانت می گیم...پگاه ببین چی کار میکنه؟! مامانش دیدی...و جملاتی از این قبیل)
· خود بچه ها اگرکاری بکنند که مطابق میل من نباشد جوری نگاهم می کنند که نگاه هایشان را دوستندارم (نگاهی که با ترس و شرمندگی همراه است)
راستش نگرانم ،برای من مهمترین چیزاین است که با بچه ها دوست باشم و این را می دانم که بچه ها آیینه تمام نمایرفتارهای خود ما هستند. فکر می کردم که باید نظم داشته باشند، قوانین وجود داشتهباشد هنوز هم شک ندارم که اینها باید باشند فقط نگرانم که نکند عکس العمل من درهنگام تخطی بچه ها از قوانین یا گهگاهی آسان گیریها و بازگشت های دوباره ، بچه هارا نسبت به عکس العمل های من بی اعتماد و غمگین کرده.؟! دلم می خواهد بدانم خصوصیتمادرهایی که بابچه شان بیشتر دوست هستند تا مادر چیست ،چه کار کرده اند که ته اشمنجر به این شده . من خودم در کودکی و نوجوانی اصلا با مادرم دوست نبوده ام و هنوزهم حسرتش را می خورم ، بنابراین پیش زمینه ای عملی ندارم و تنها یک ذهنیت است کهبرای خودم ساخته ام .باز هم می گویم دلم می خواهد جایی بود که مادریم را چک می کردنقد می کرد و راهکارهای سود مند و اصلاحی ارائه می کرد. خوشحال می شوم نظر اتتانرا در این باره بشنوم.
برچسب:
نویسنده: نجوا