خرید بک لینک

ته گلویم یکپارچهمی سوزد. خشک و خفه کننده. تا نفس می کشی اوضاع بد نیست ولی وای به لحظه ای کهبخواهی آب دهانی قورت بدهی... خفه ات می کند. بگذریم، زیاد به روی خودم نمی آورم.

چند روزی است که خاله شده ام خاله واقعی یک پسرکدوست داشتنی دو کیلو و ششصدی...نمی دانم چرا اینقدر دوستش دارم درست مثل روزهاییکه آسا و دارا آمده بودند هیجان دارم بغلش که می کنم یا وقتی پاهای لاغر و دست هایکوچکش را تصور می کنم دلم بدجوری ضعف می رود توی دلم کسی چیزی را چنگ می زند واحساساتی می شوم. بویش را که دیگر حرفش را نزنید، چنان مست می شوم که اصلا یادممیرود چرا بغلش کرده بودم...

فردا شب به مدت یکهفته بدون بچه ها می روم سفر، سفر کاری. این اولین بار است که از آسا دور می شوم،دارا وقتی که آسا آمده بود تنها مانده، ولی باز هم این همه شب و روز با فاصلهبسیار زیاد که دستم صد در صد از آنها کوتاه است زیادی هول برانگیز و دلتنگ کنندهاست. ولی باز هم سعی می کنم به روی خودم نیاورم. زیاد فکرش را نمی کنم و درعوض بهخودم می گویم زندگی همین است یک روز هم آنها مرا به مقصد استقلال تنها می گذارند ومن باید آماده آن روز باشم . در ضمن دلم می خواهد وجدانشان حسابی آسوده باشد و کمیبه این دوری های گاه گاهی عادت داشته باشند. چرا دروغ بگویم راستش من از آن دستآدم هایی هستم که تنهاییم را خیلی دوست دارم بهتر اگر بخواهم بگویم تنهایی واژهخوبی نیست، با خودم بودن را بسیار دوست دارم و برایش نقشه ها دارم همیشه. اصلاهمینکه بی غدغه بنشینم گوشه ای چایی بخورم یا به خودم فکر کنم برایم دلنشین است چهبرسد به اینکه با آرش بروم جایی که برایم تازه و جذاب است و هزارتا هم کار دارم کهباید انجام دهم. ولی خوب دلم که برایشان تنگ میشود که... شاید هم چند قطره ای اشکبریزم ولی خوب در کل حال خوشی دارم.

خانه ای که جدیدارفته ایم را دوست دارم. همه چیزش را ، سکوتش ، نورش، دل بازی اش، گلدان های زیبایمو اتاقی که ته یک راهروی دور است را دوست دارم.

برچسب: نویسنده: نجوا تاريخ: يکشنبه 5 شهريور 1391 ساعت: 17:31

صفحه بندی