روز پنجشنبه 28 اردیبهشت بعد از کلی بدو بدو ساعت 8 شب بچه ها رو به امید خدا ومادربزرگ ها، رها کردیم و بعد از یک فقره آبغوره گیری در راستای زار زدن آسا دنبالسر ما ، که از قضا زیاد هم طول نکشید تهران را به مقصد فرودگاه امام ترک کردیم.
ازتهران به سمت ارومچی شهری در شمال غرب چین و توقف 2 ساعته در فرودگاه و بعد همپرواز مجدد به مقصد پکن که در مجموع حدود 11 ساعت در راه بودیم. وقتی رسیدیم ساعتحدود 3 به وقت پکن بود و یک دختر بی زبون که در حد سوسک انگلیسی حرف می زد دنبالما اومده بود.
پکن شهری بزرگ و پر ترافیک با آسمانی گرفته و غبار آلود بود که دراین چند روز اقامت ما هیچ باز نشد و از قضا بیشتر روزهای سال همینجوری است.بعد ازیک استراحت کوچولو هتل رو به مقصد مک دونالد ترک کردیم .غذای هواپیما و هتل چینیبود . من دوست داشتم. متنوع با مزه های تازه و ادویه های تند و تیز خصوصا غذاهایدریایی ماهی و میگو رو خیلی دوست داشتم ولی آرش در این چند روز به سیب زمینی سرخکرده و مک دونالد و کی اف سی بسنده کردو من فهمیدم علت لاغری آرش در سفرهای قبلی این موضوع بوده نه دوری از ما!!
روز دوم با یه تور که دم در یه مارکت پیداکردیم قرار گذاشتیم و ساعت 7.5 صبح باهاشون که یه تور لیدر چینی بود و یه چند تا جوون مغولی و یه آقای سوئدی رفتیم دیوارچین.
این دیوار حدود 7000کیلومتراست و طولانی ترین سازه تدافعی دنیا است. البتهالان همه جای اون باز نیست و شما می تونید از ایستگاه های مختلف برید و از روی آنکه عرضی حدود2 تا 3 متر داره به سمت بالا حرکت کنید در بیشتر نقاط شیب های تندیداره و اطرافش هم آن قسمتی که ما رفتیم دره های پوشیده از درخت است . بالا رفتنازش باتوجه به شیب و پله های کوتاه بلندش کار اصلا آسونی نیست . به نظر من بسیارزیبا و با شکوه بود . مخصوصا یه کمی که بالامی رفتی و تردد آدم ها کم میشد توی آنسکوت می تونستی دوره ای رو تصور کنی که کارگرها با سختی از آن کوه ها بالا می آمدنو اون سنگ ها رو حمل می کردند و چه بسا درآن سختی آرزوی مرگ می کردند و از قضا هرکدوم هم که می مردند در میان این دیوار مدفون می شدند و اگر یه کمی دقیق گوش می کردیصدای فریادشون رو توی اون سکوت می شنیدی!
بعد از اون از چند تا نمایشگاه صنایع دستی چین بازدید کردیم. ناهار چینیخوردیم.و بعد هم از معبد و آرامگاه کونفوسیوس در حاشیه پکن بازدید کردیم چند تانمایشگاه دیگه دیدیم و بعد از ظهر هم رفتیم مرکز ماساژ برای ماساژ پا و بعد از اونهم خرید و شب توی هتل استخر و روز دوم سفر هم تمام.
روز سوم چون قرار بود ساعت 2 یک ماشین بیاد دنبالمون و ما رو به شهر دونگینگجایی که برای کار می رفتیم ببره خودمون صبح زود به مقصد شهر ممنوعه از هتل زدیمبیرون. پکن شهر بسیار بزرگیه که شش اتوبان به صورت رینگ کل شهر روبه صورت لایه لایهدر بر گرفته و تو ساعت های پیک این اتوبانها شدیدا ترافیک دارند و ما هر جا که میخواستیم بریم کمتر از یک ساعت تو راه نبودیم.
حدود ساعت 9.5 به شهر ممنوعه رسیدیمکه یه جورایی می شه گفت کاملترین معماری چوبی دنیا رو داره.و حدود 600 سال پیش بهدستور یکی از امپراطورهای چینی ساخته شده و ساختش حدود 14 سال طول کشیده.این شهرتو یه محوطه مستطیلی در زمینی به مساحت حدود 70 هکتار محصور شده که درون اون هم حالتیتو در تو داشت که از قضا در هر لایه آدم های خاصی می تونستن تردد کنن. و قصرها وساختمان های امپراطور با شیروانی زرد مشخص بود. داخل ساختمانها نمی شد رفت و فقطاز در بازشون می تونستی تخت ها و محل نشستن امپراطور ها رو ببینی. راهروهای کناریهم اکثرا موزه یا نمایشگاه بودند. تعداد زیادی هم دیگ های مسی بود که برای جلوگیری از آتش سوزی اون ها رو پر از آب می کردم و زمستون ها هم زیرشون آتش روشن می کردند که یخ نزنه.
چیزی که برای من خیلی جالب بود این بود که در قسمت وسیعی از این شهر که بیشتر قسمتهای اداری و کاری بودند هیچ درختی به چشم نمی خورد. این قصر 9999 اتاق دارهکه یه لیدری می گفت دلیلش این بوده که چون چینی ها معتقتدند که خدا 10000 اتاق درآسمان داره امپراطور هم که پسر اونه باید یکی کمتر داشته باشه.
چیز دیگه ای که برایمن جالب بود این بود که قصرها و تخت ها خیلی از آنچه که من فکر می کردم کوچک تربودند و حتی فکر کردیم که چطور پادشاه همراه با زنش توی تخت های خواب جا می شدن؟! وتوی موزه هم به نظرم لباس ها و زین های اسب هاشون هم خیلی کوچک بودند و حدسم اینه که چینی ها حتی از این چیزی کهالان هستن هم ریزه میزه تر بودن اون زمان و یه جورایی آدم های کوچولویی محسوب میشدن.این رو هم بگم که اون تصوری که من از چین داشتم، ساختمان هایی با معماری چینی،فقط اونجا شکل واقعیت گرفت و بقیه جاهای پکن و شهر های دیگه اون ساختمان های مدرن داشتو مثل بقیه جاهای دیگه دنیا بود.
بعد از دیدن شهر ممنوعه رفتیم یه خیابون معروف پکن به اسم وانگ فوژی رو همدیدیم که مثل اکثر شهرهای معروف دنیا یه خیابون سنگفرش شده بود که بیشتر مرکز خریدمحسوب می شد و همه برندهای معروف دنیا اونجا شعبه داشتند.توی کوچه های پشتی اینخیابون شیک بازار سنتی بود که بیشتر دستفروش ها بودن و یه قسمتی هم خوراکیهای عجیبغریب رو به سیخ کشیده بودند و هر جک و جونوری که تصور کنین از سوسک های سیاه گرفته تاعقرب و جیرجیرک رو زنده زنده کباب می کردند و با لذت به عنوان تنقلات می خوردن.جاتون خالی حسابی حالمون به هم خورد.
بعد هم که خودمون رو رسوندیم به هتل و به مقصد دونگینگ(حدود 450 کیلومتر راهبود) پکن رو ترک کردیم. تقریبا اینجا دیگه گشت و گذار توم شد و بقیه اش تو کار ورفت و آمد بودیم .کارمون هم به خوبی انجام شد و دوباره موقع برگشت یه شب توی پکنخوابیدیم.
در کل سفر بسار خوبی بود و به هردوتامون خیلی خوش گذشت. برای من مخصوصا بسیارعالی بود بعد از 5 سال که همش یا حامله بودم یا بچه کوچک توی سفرها همراهم بوداینبار یه سفر بی دغدغه و راحت داشتم. دلم البته برای بچه ها بسیار تنگ می شدمخصوصا شب ها موقع خواب اما اصلا جانفرسا نبود این احساس، و حتی می شه گفت خیلی همخوب بود.
بعد هم که برگشتیم جفتشون اومده بودند توی کوچه دم در خونه مادربزگشون استقبالما و اولین چیزی که پرسیدند این سوال بسیار زیبا بود "برامون چیآوردین؟!" و من وقتی تن های نرم و گوشتالودشون رو در آغوش کشیدم احساس کردمکه به بهشت خودم برگشتم و دلم برای زندگی روتین و خونه دلچسبم ضعف رفت.
البته دوری از ما برای بچه ها اثرات جانبی هم داشت که امیدوارم تو پست بعدی بتونمراجع بهش بنویسم.
برچسب:
نویسنده: نجوا
تاريخ: يکشنبه
5 شهريور
1391 ساعت: 17:31