روزهای گرم و کشدار تابستان منو خسته و گیج می کنه . حوصلهندارم باز هم از اون روزهای گندی است که یکجورهایی همه روی روانت رژه می رن. روزهابه نظرم زودتر از معمول شروع می شن. بچه ها هزار دفعه در طول شب بیدار می شن، یکیگریه می کنه، یکی تشنه اس ، یکی جیش کرده ،یکی جیش داره، یکی زیر بغلش مالش میخواد و بالاخره تو یه ماراتون سخت و سنگین هردوشون به تخت ما منتقل می شن و ما یهگوشه ای کز می کنیم و من از ترس اینکه مبادا تا صبح چیزی نمونده باشه حتی نیم نگاهیهم به ساعت نمی اندازم. ولی فایده نداره و درست زمانی که حس می کنی تازه می شهخوابید باید بلند شی و این روز لعنتی کشدار رو با کشیدن ناز بچه ها شروع کنی. غرهاشروع می شه این لباسو نمی خوام، مهد نمی آم، جیش ندارم، صورتمو نشور، بغلم کن و... از آنجایی که چماق مادر بد بودن و عذاب وجدان سپردنشون به مهد صبح به این زودی،منو نشونه گرفته کوتاه می آم ، صبر می کنم، لبخند می زنم و راهی می کنم. اینجا پشتاین میز های محصور از سه طرف، پرسه می زنم گاهی کار می کنم گاهی می خونم گاهی بهبطالت می گذرونم تا حسابی خموده و لهیده خودم رو بکشونم به آخر وقت اداری و روزیهزار مرتبه فکر کنم من اینحا چه می کنم و در عین حال به خودم نهیب بزنم خفه شو میخوای بمونی خونه چه غلطی بکنی ؟!...دم در مهد صبر می کنم یه نفس عمیق می کشم بهخودم تسلی میدم که درسته انرژی نداری، این روزها حوصله نداری، سگی، ولی اون ها هیچگناهی ندارن خسته ان و انتظار یه مامان شاد رو دارن نه یه زهر مار عصبانی رو...غرها شروع می شه من دستمو نمی شورم یه چی بخر، گشنمونه ،سی دی بخر، بریم پارک ،رفتیمخونه با ما بازی کن، نه باش بازی نکن، برای من کارتن بذار، بستنی می خوام من بستنینمی خوام برا من هندونه بیار، اونو بغل نکن منو بغل کن، چرا هرچی اون می گه گوش میدی، لباستو در نیار ،من لباسمو در نمی آرم، دراز نکش، چشاتو نبند، شام چی داریم ؟ منفقط ماکارونی می خوام و....تا شب ادامه داره و من حتی بهتر و سر به راه تر از یهاسب می دوم می دوم می دوم و سرویس می دم ،تا جایی که رمق ها تمام می شه و وقتی میخوابند غش می کنم . گاهی وسط این روزهای کشدار و پر از غر فکر می کنم پس من چی؟کجای این زندگی من جا مونده ام ؟ چرا کسی غرهای منو نمی شنوه چرا آرزوهای من ، منوگم کردن؟ آیا من دوباره خودم رو پیدا می کنم؟
برچسب:
نویسنده: نجوا