روزهای سفر چه زود می گذرند. وقتی چمدان ها را می بستم که برویم ،وقتی درخستگی شب چهارشنبه غوطه ور بودم، وقتی لباس های یدکی بچه ها را می چپاندم توی کیف دستی ام، وقتی ساعت را برای سه صبح کوکمی کردم فقط به این فکر می کردم " شمارش معکوس برای برگشت شروع شد" اینقدرکه سفر دوست دارم و دلم نمی خواهد تمام شود.
بچه ها و چمدان ها را کول کردیم و به سمت پرواز تاختیم. اولین سفر دسته جمعیخارج. ما ، پدر ومادرم و خانواده خواهرم. توی فرودگاه که طبق معمول بچه ها ذوق هواپیماوپرواز داشتند و اصلا یادشان رفته بود که سه ساعت بیشتر نخوابیده اند. به یمن 5ساعت انتظار بین دو پرواز بعد از 14 ساعت رسیدیم آنتالیا. گرما که گردن و دست هایمرا نوازش داد سر شوق آمدم و خستگی ها فرو ریخت. سرمه ای دریا دلم را باز می کندنفسم را بند می آورد. چهار روز تمام خوردیم و آشامیدیم و شنا کردیم و آفتاب گرفتیمو خوش گذشت . شوق بچه ها خوشحال ترمان می کرد، آنها هم مثل ما اصلا دلشان نمی آمدبخوابند .کیف می کردیم ، صبح تا شب با هم بودیم صبح و ظهر با هم ،موقع ناهار با هم،عصر با هم ، کنار هم بخوابیم، کنار هم گرسنه شویم ، هفت روز تمام، این برای مااتفاق کوچکی نیست، مادرهایی که بچه هایشان را صبح به صبح می سپارند دست این و آن ونمی دانند بین روزشان چه می شود می فهمند من چه می گویم.... قشنگترین جایی که درآنتالیا دیدم جلوترین جای اسکله رو به دریا بود همانجایی که هیچ چیزی نمی دیدی جزسبز و آبی و سرمه ای موج ها . باد می پرید لای موهایت و بیرون نمی آمد ،آفتاب رویشانه هایت می خوابید و هردو از این هماغوشی سرخوش و مست بودید ،کله ات داغ می شد وهوش از سرت می پرید و سعی می کردی تا می توانی برای روزهای دودی و خاکستری تهرانبرای چشم هایت نور و رنگ و روشنی ذخیره کنی...
شب های آنتالیا با کنسرت هیجان انگیز و با شکوه گو.گوش تمام می شد ،پس تمامهیجانم را جمع کردم و لابلای این همه فریاد رها کردم و تمام خاطرات جوانی ونوجوانیم را با همه توانم همخوانی کردم دلم لرزید و با اینکه بچه هایم روی پاهایمخوابیده بودند، سن و سال و حال هوایم بسیار جوانتر شدند...
فردا جمع کردیم و به سمت استانبول پرواز کردیم از آن بالا که دریا ، رنگ خانهها و گنبدها را دیدم دلم لرزید و فهمیدم که دو روز چقدر برای این رویا کم خواهدبود. استانبول بسیار زیبا بود بسیار زیبا. من عاشق این شهر شدم در همان نگاه اول وبا همان نسیم خنک و دلنوازی که گردنم را نوازش داد. وقتی از میان خیابان ها و دریاها و تپه ها می رفتیم دلم تکه تکه می شد و روی گله به گله شهر جا می ماند. یک هفته،دو هفته، یکماه برای این شهر خیلی کم است. اینجا را حداقل یکسال باید زندگی کرد.باید توی خیابان ها و سنگفرش های کوچه پس کوچه اش سرخوشانه قدم زد نفس کشید بایدترکی یاد گرفت باید توی کافه هایش قهوه و شیرینی ترکی خورد باید کنار اسکله هایشقرارها گذاشت و توی آبی های دریاهایش شنا کرد. نه ، دو روز واقعا هیچ بود. یکروزکه صرف گشت و گذار در شهر و دیدن مسجد ها شد و شب هم با کشتی توی دریای مرمره شبایرانی داشتیم. یک روز هم که تماما صرف خرید.
به چشم بر هم زدنی این سفر هم مثل روزهای دیگر زندگی گذشت و تنها رنگ ها وبوهاست که توی ذهنم رژه می روند و نمی گذارند که به این زودی ها سفر در من تمامشود.
برچسب:
نویسنده: نجوا