خرید بک لینک

باز يك شب بيداري

باز يك نا آرامي درشب

يكه و تنها در آرامش

نگاهي بود درون آن ماه زيبا

صدايي آمد از دل شب

برخاست آن دل پر از تب

صدا گفت آمده ام تا باشم

دل گفت بيا تا آرام شم

دلم داد ميزد فردا

چشمانم سوزان آفتاب است

نمي خوابم در آغوش شب

چو فردا بيدارم

آزرده شداين دل غمگين آسمان شب

فرياد زد فردا كي شود تا آسمان آفتاب

برچسب: نویسنده: نجوا تاريخ: يکشنبه 5 شهريور 1391 ساعت: 17:32

صفحه بندی