هر بار این اتفاقی که خیلی هم دیر به دیر می یاد سراغم یک جوریه. یک بار لای یک برگ جمع شده ی درخت انجیر توی حیاطمون رو باز کردم و یک کرم کوچولو دیدم که خودش رو توی کلی تار سفید پیچیده بود. این حسی که گفتم سراغم اومد. یا مثلن شب هایی که توی جاده ام و دارم به یک سفر دور می رم و ضبط داره یک اهنگ قشنگ و دوست داشتنی و آروم رو برای با هزارم می خونه و توی بار هزارم هنوز ازش خوشت می یاد، به این حس خیلی نزدیک می شم.
آخرین باری که این حس خوب را تجربه کردم همین دیروز بود. نشسته بودم جلوی تلویزیون و فوتبال می دیدم.سارا از خواب بیدار شد. چهار دست و پا، با یک بغض کوچولوی قشنگ از اتاق بیرون اومد. دستام رو به سمتش دراز کردم، یعنی بیا پیشم. یک کم سرعت گرفت و اومد سمتم. یک پتوی کوچولوی نازک کنار دستم بود. پیچیدم دورش و گذاشتمش روی پام و کمرش رو به سینم تکیه دادم. سارا ارام و کوچیک تا آخر بازی روی پام نشست. بعضی وقت ها به تلویزیون نگاه می کرد و بعضی وقتها به یک نقطه ای که انگار نمی دیدش. همون نقطه ای که آدمهایی که تو فکرن بهش نگاه می کنن. هیچ توجهی هم به من نداشت. من هم بعضی وقت ها یادم می رفت که توی بغلم نشسته.
برچسب:
نویسنده: نجوا