بعد از آن حادثه، دکتر فولادی دو هفته سر کلاسها حضور پبدا نکرد. بعد از آن دو هفته غیبت، به دانشگاه آمد و بعد از پاسخ دادن به پرسش دانشجویانی که از حال فرزندش می پرسیدند، شروع به درس دادن کرد. دکتر فولادی همان صورت آرام و خندان همیشگی را داشت. اگر دانشجویی به طنر و شوخی سر کلاس چیزی می گفت او خود مداد خنده را می گرفت و با حاضر جوابی خاص خودش لبخند را به زیباترین شکل بر صورت کلاس می کشید.
کلاس درس استاد ساعت ۸ صبح برگزار می شد. چند بار اتفاق افتاد که او با تاخیری چند دقیقه ای به کلاس آمد. هر بار از کلاس معذرت خواست و گفت که بیمارستان بوده و نمی توانسته زودتر از آن موقع به کلاس بیاید. ترم اول را با دکتر شاهنامه خواندیم و ترم دوم مولانا. در پایان ترم دوم استاد باز معذرت خواهی کرد که نتوانسته بخاطر مشکلات شخصیش آنطور که باید و شاید به تدریس و آموزش بپردازد.
همه ی آدم ها در زندگی رنج هایی دارند. رنج هایی بزرگ و کوچک. ولی فقط روح های بزرگ هستند که با همه ی رنج هایشان هر روز صبح با خنده از خانه بیرون می آیند و حاضر نیستند غمی از غمهایشان را به هر شکلی، به دوش دیگران بیاندازند و باز لبخند به لب می آورند و چه بسا برای کم کردن دردهای دیگران پیش قدم هم بشوند.
برچسب:
نویسنده: نجوا