پاركها نسبت به ديگر مكانهاي عمومي بيشترين شباهت را به خانههادارند. نور دارند، سايه دارند، ميتوان روي نيمكتهايشان نشست و استراحت كرد و حتياگر زياد دربند نگاههاي آدمها نباشي و نگهبان پارك هم آدم بيخودي نباشد ميشودروي نيمكتها دراز كشيد و چرتي زد، حتي توي اين موقعيتهاي نشسته و دراز كشيده ميشودپاها را از كفشها و جورابها درآورد. آب و آبخوري توي پاركها به وفور پيدا ميشودو تقريبن بيشترشان توالت و دستشويي دارند و به جز رفع و دفع يكي از ابتداييترينمشكلات حيواني به شيوهاي انساني ميتوان دست و صورت شست و اصلاح كرد. (البته بعضيجاها همان دم در اخطاريهاي زده اند كه داخل دستشوييها صورتتان را اصلاح نكنيد وظرفهايتان را نشوييد.) توي پاركها كمابيش با همان آرامش و آسايشي كه توي خانههاميتوان يافت ميتوان تلفن زد و جواب تلفن داد. مامان پشت تلفن مي گويد: الو؟ جوابميدهي: مادر تمام زندگي ام درد مي كند/دارد چه كار با خودش اين مرد مي كند. مامانميپرسد: چي گفتي؟ خواهر كوچك دارد گريه ميكند. غذاي روي گاز دارد ميسوزد. لباسهارا بايد از توي لباسشويي درآورد. خواهر كوچك دارد جيغ ميزند. وسط ورزش ظهرگاهياشزنگ زدهام و نميتواند زياد پشت تلفن بماند، عرقش خشك ميشود. نمي داند با خواهربزرگتر چطور برخورد كند و مشاوره ميخواهد البته يك مشاوره سريع و چند ثانيه اي.وقت ندارد. ميپرسي مامان من چكار كنم به نظرت؟ پشت تلفن جيغ ميزند: ميگويد ديگرنميدانم. ميخواهم فرار كنم. جيغ ميزند و گوشي را قطع ميكند يا تو قطع ميكني.بدون خداحافظي . نيم ساعت بعد زنگ ميزند. ميگويد جلال (برادرت) تا شب بيست هزارتومان برايت ميفرستد. ميگويد ديگر تو بايد به ما پول بدهي ما نميتوانيم به توپول بدهيم. من سي هزار تومان براي كلاس زبان خواهرم ميدهم سي تومان بقييهاش راپدرم ميدهد. بيشتر از اين نميتوانم پولي بدهم. ندارم كه بدهم. مامان ميگويد اگرپول داشت خودش برايم جايي اجاره مي كرد. حتي جايي ميخريد. تماس كه تمام ميشود به حميد فكر ميكني كهحالا جاي خوبي براي خوابيدن پيدا كرده. يك مستطيل يك مترو نيم در نيم متر. چونتكان هم نميخورد فضاي بيشتر از اين هم چندان به دردش نميخورد. دوستان قديميترحميد ميگويند بعد از مرگش توي يك مرغدوني زندگي ميكرده. من حميد را وقتي ديدهبودم كه توي يك سگدوني زندگي ميكرد. فرق مرغدوني و سگدوني اينه كه مرغدوني كثيفتراست و آدم در طول روز مدت زمان زيادي رو توش سر ميكنه ولي سگدوني تقريبن تميزه وآدم بيشتر براي خوابيدن ميره توش. ولي خوب جاي الانش با توجه به شرايط جديدي كهداره مي شه گفت جاي ايدهآليه و نه اسم مرغدوني ميشه روش گذاشت نه سگدوني. تلفنزنگ ميزند: ميگويد يك جاي خواب برايت ديدهايم. ميگويي ممنون اما من دنبال جايخواب نيستم دنبال خانهام. تلفن مي گويد مگر از صبح كه بيداري ميشوي تا شب كه ميخواهي بخوابي در حال كار كردن نيستي؟ همان جاي خواب براي تو كافي نيست؟ تلفن ميپرسدبا آن آدم هايي كه براي بدبختها و بيچارهها كار مي كنند اگر آشنايي داري درساعات بيكاريت كار كن. اين كارها روحيه عجيبي به آدم ميدهند. تلفن درباره كيفيت اين روحيه ي عجيب توضيحي نمي دهداما پيش خودم حدس ميزنم كه از مهمترين ويژگيهاي اين روحيهي عجيب اين است كه قدرسگداني و مرغداني و جاي خواب را بداني و دنبال خانه نگردي و وقتي جلويت تكهاي استخوانمي اندازند بلد باشي به نشانه تشكر دم تكان دهي. از توي پارك ميآيي بيرون و ميرويتوي بنگاهها . بنگاهها براي آدم مجرد خانهاي ندارند. بنگاهها با ده برابر پوليكه داري براي آدم مجرد جايي ميشناسند. ساعت دوازده ميرسي قم. غذا ميخوري. حمامميكني. ساعت دو ميخوابي. ساعت پنج و نيم بلند ميشوي كه سرساعت سركارت حاضرباشي. تا پنج عصر وقت داري به چيزهايي به جز خانه فكر كني. پايت را كه از اينجابيرون بگذاري وقت كافي براي اين كلمه داري. توي حياط محل كارمان يك درخت انجير هستكه يك ياكريم دو بار تويش آشيانه ساخت و هر دو بار باد آشيانهاش را خراب كرد وتخم اش را انداخت زمين و شكاند. توي محل كار مراجعينمان درباره خانههايشان حرفميزنند. خانههايشان قديمي و كلنگي است. بهشان ميگوييم اگر زلزله بيايد خانههايتان روي سرتان خراب ميشوند و ميميريد.بايد زودتر خودتان خرابش كنيد و از نو بسازيدش. مي گويند توي اين بدبختي كه هستيم هرروز زندگي ما زلزله است. داريم زندگي ميكنيم كه بميريم. اگر بميرند توي بهشت زهرايا توي هر قبرستان ديگري در اين شهر بهشان يك خانه ي كوچك مي دهند مثل خانه اي كهبه حميد دادند. خانه اي كه نه هواگير دارد نه نورگير نه راه پله نه خيلي چيزهايديگر. اما راحت مي توانند تويش بخوابند. همانطور كه حميد حالا حميد خوابيده. البتهفكر نكيد كه جايي كه حميد حالا هست فقط يك جاي خواب است. نه حميد حالا تنها نيازشيك جاي ساكت براي يك خواب هميشگي است وچون اين جاي جديدش همهي نيازهايش را برطرف مي كند اسمش مي شود خانه. دوستم مهدياس ام اس مي زند كه: "خواب ديدم اوممد خونه ت. عحب خونه اي بود لامسب." خودمهم چند شب پيش خواب ديدم كه خانهاي پيدا كردم. هال بزرگي داشت و سه اتاق خواب.البته خانه قديمي بود ولي خب خان ي بزريو خوبي بود و من توي خواب پيش خودم فكر مي كردم كه چطور با اثاث پرش كنم. اماخوابي كه مهدي ديده بود چيز ديگري بود. چند روز بعد كه ديدمش برايم تعريف كرد. يكپنت هوس زيبا توي يك برج. برجي زيبا كنار كلي برج زيباي ديگر. يك لكه ي نور رويزمين افتاده بوده و من به مهدي توضيح داده بودم كه اين نور مستقيم خورشيد نيستبلكه بازتاب نور شيشه هاي برج هاي كناري است كه آمده و پخش شده وسط اين خانه. جاييكه مهدي براي من تعريف مي كرد شبيه نيويورك بود. من نيويورك را دوست دارم. وقتي فيلميمي بينم كه توي نيويورك فيلمبرداري شده داستان و آدم ها و عشق هاي فيلم را يك سرهبيخيال مي شوم و مي روم توي بحر شهر. به خيليها هم گفته ام من دوران كودكيام راتوي خيابان شماره پنج نيويورك بزرگ شدهام. بعضي وقتها از توي گوگل ارث عكسهاينقشه هوايي خيابان شماره پنج نيويورك را مي بينم و خانه ام و پاركي را كه در كودكيبا مادرم براي بازي دوتايي مي رفتهايم براي خستگي در كردن و بازي كردن مي بينم.البته كه خيال محض است. من تمام بچگيام تا پايان كلاس پنجم ابتدايي توي حاشيه يقم شهرك امام حسن بزرگ شدهام. توي چند خانه ي اجارهاي و آن سالهاي آخر دو خانه ازآن خودمان. به مهدي مي گويم شايد خواب خانه ام توي آن دنيا را ديده. خانه ام توي بهشت. اما ذهنم بيشتر توي همان خيابان شمارهپنج نيويورك دارد چرخ مي زند. اينطور كه زندگي دارد پيش مي رود شايد من تا آخرعمرم آنقدر پول نداشته باشم كه حتي براي يك سفر كوتاه به نيويورك بروم ولي شايد درزندگي بعدي ام من از يك پدر و مادر آمريكايي كه ساكن خيابان شماره پنج نيويورك اندبه دنيا بيايم. به ذهنم غريب مي رسد كه حتي در زندگي بعدي ام استعداد و علاقه يبيشتري از استعداد و علاقه ي اين زندگي ام براي پول درآوردن و زندگي در چنان جاييداشت باشم. حتمن اتفاق عجيبي خواهد افتاد. توي همان زندگي بعدي. ولي چه كسي از آينده خبر دارد و ميداند بعدها چهاتفاقاتي خواهد افتاد.
برچسب:
نویسنده: نجوا