
یک ربع ساعت بود که نمی نوشت . گاه گاهی سرش را بلند می کرد و اگر نگاهمان از کنار هم رد میشد لبخندی هم رد و بدل می کردیم . کنارش ایستادم ،ظاهرا که چیزی را از قلم نیانداخته بود خط خوبی هم داشت ، برگشتم سر جای قبلی . یک ربع دیگر هم گذشت .بلند شد ، با لبخند به طرفم آمد و برگه را تحویل داد . لبخندی تحویلش دادم . نگاهم کرد و بدون لبخند گفت
گفت : ببخشید خانوم میشه یه چیزی به بچه ها بگم ؟
بااطمینان کامل گفتم : بفرما .
رو کرد به بقیه و گفت : جواب سوال یازده میشه ...................... .
............................ : .......................
..........: ....................... .
............ : ............. .
و حالا بیشتر از قبل دوستش دارم .
برچسب:
نویسنده: نجوا