خرید بک لینک

غالبا فکر میکردم که اگر مجبورم می کردند در تنه ی درخت خشکی زندگانی کنم ، و در آن مکان هیچ مشغولیتی جز نگاه کردن به آسمان بالای سرم نداشته باشم ، آن وقت هم کم کم عادت می کردم . آن جا هم به انتظار گذشتن پرندگان ، و یا به انتظار ملاقات ابر ها وقت خود را می گذراندم . هم چنان که در این جا ، منتظر دیدن کراوت های عجیب وکیلم هستم ، و همانطور که در آن دنیای دیگر روزشماری می کردم که شنبه فرابرسد ، تا اندام ماری را در آغوش بکشم. باری ، درست که فکر میکردم ، در تنه یک درخت خشک نبودم.بدبخت تر از من هم پیدا میشد . وانگهی این یکی از عقاید مادرم بود و آن را غالبا تکرار میکرد که انسان بالاخره به همه چیز عادت میکند .

آلبرکامو ، ترجمه جلال آل احمد - علی اصغر خبره زاده ، نشر نگاه ، چاپ هفتم ، 1383




برچسب: نویسنده: نجوا تاريخ: يکشنبه 5 شهريور 1391 ساعت: 17:34

صفحه بندی