خرید بک لینک

برای به هم ریختن من

دستهایت چقدر خالیست

انگار چشمهای سوخته ات سر آغاز همه ویرانی هاست ...

نمی گویم بمان

اما برای از یاد بردنت

فرصتی برای من کنار بگذار

... من آهسته به تو دل بستم

بگذار آهسته نیز

از یاد بردنت را دیوانه شوم

...دیگر برای از دست ندادن تو توان لازم نیست

تو اگر بخواهی می مانی

و من دست هایم را برای آمدنت خسته نمی کنم

تو اگر بخواهی

چشمهایم از خیسی سرد اینهمه گره های نمی ترسد

تو اگر بخواهی می مانی

حتی اگر قلب من پر شده باشد

اصلا تو خود دل میشوی

جایگاه همه بودنها و نبودنها ...

... اگر بخواهی !

چقدر آرام، خشن میشوی

بی آنکه من دستهایم را بو کرده باشم

محکوم خواهم شد

و من از حوصله ی تو سر می روم ...

تو بزرگ تر از آنی

که کوچکی های مرا گذشت کنی

من توان بالیدن ندارم

مرا ببخش

من بلد نشدم ((تو)) بشوم ...

**********************************************************

قانون تو تنهایی من است و تنهایی من قانون عشق و
عشق ارمغان دلدادگیست و این سرنوشت سادگیست
چه قانون عجیبی چه ارمغان نجیبی
و چه سرنوشت تلخ و غریبی
که هر بار ستاره های زندگی ات را با دستهای
خود راهی آسمان پر ستاره امید کنی
وخود در تنهایی وسکوت با چشمهایی خیس از غرور
پیوند ستاره ها را به نظاره بنشینی و
خموش و بی صدا به شادی ستاره های از تو گشته جدا دل خوش کنی
وباز هم تو بمانی وتنهایی و دوری
و باز هم تو بمانی و یک عمر صبوری .......!

برچسب: نویسنده: نجوا تاريخ: سه شنبه 7 شهريور 1391 ساعت: 13:35

صفحه بندی