انگار از دنیا چیزی کم است
تو که کنارم نیستی
برف که برای خود نم نم می بارد، می بارد
برگ که تگرگ زمان را تاب می آورد
و سرفه کنان روی شاخه ی خود پیر می شود،
اما چیزی کم است
تو که کنارم نیستی.
اگر تو زاده نمی شدی
هر روز عصر
مردم که به خانه هاشان باز می گشتند
می ایستادند
یک لحظه به یکدیگر دقیق می شدند
و شگفت زده می پرسیدند:
برف،بچه ها ، کار ،جاده ها ،...
اما انگار
یک چیزی کم است!
و پریشان به خانه قدم می نهادند.
انگار از دنیا چیزی کم است.
تو که کنارم نیستی.
برچسب:
نویسنده: نجوا