خرید بک لینک

در فلق بودم كه پرسيد سوار، آسمان مكثي كرد.

رهــــگذر شاخه ي نوري كه به لب داشت به تاريكي شن ها بخشيد

و به انگشت نشان داد سپيداري

و گفت: نرسيده به درخت كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتر است.

و در آن عشق به اندازه ي پرهاي صداقت آبي ست.

مي روی تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ سر به در مي آورد ،

پس به سمت گل تنهايي مي پيچي

دو قدم مانده به گل ، پايه فواره ي جاويد اساطير زمان مردماني ،

و تورا ترسي شفاف فرا مي گيرد

در صميميت سيال فضا خش و خش مي شنوي

كودكي مي بيني رفته از كاج بلندي بالا

جوجه بردارد از لانه ي نور و از او مي پرسي

خانه دوســـت كجاســـــت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

(ســــــــهــــــــراب)

برچسب: نویسنده: نجوا تاريخ: سه شنبه 7 شهريور 1391 ساعت: 13:50

صفحه بندی