در فلق بودم كه پرسيد سوار، آسمان مكثي كرد.
رهــــگذر شاخه ي نوري كه به لب داشت به تاريكي شن ها بخشيد
و به انگشت نشان داد سپيداري
و گفت: نرسيده به درخت كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتر است.
و در آن عشق به اندازه ي پرهاي صداقت آبي ست.
مي روی تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ سر به در مي آورد ،
پس به سمت گل تنهايي مي پيچي
دو قدم مانده به گل ، پايه فواره ي جاويد اساطير زمان مردماني ،
و تورا ترسي شفاف فرا مي گيرد
در صميميت سيال فضا خش و خش مي شنوي
كودكي مي بيني رفته از كاج بلندي بالا
جوجه بردارد از لانه ي نور و از او مي پرسي
خانه دوســـت كجاســـــت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
(ســــــــهــــــــراب)
برچسب:
نویسنده: نجوا