خرید بک لینک
در شبي که در آسمان قلبم هيچ ستاره اي سوسو نمي زند و حتي شهابي بر فراز روياهاي شيرينم به پرواز در نمي آيد. قلمي را که خالق عشق بر آن قسم خورده به دست گرفته و مي خواهم بنگارم. اما از قلب پاک ورق شرم دارم که صورتش را با خون دلم آلوده سازم و اين فرياد عشق است که طنينش دست بي جانم را وادار به اعتراف مي سازد.
مي گويد بنگار..... مي گويد فرياد کن..... مي گويد که پاره کن غل و زنجير فراق را، به پرواز در آي از محبس بغض.
بال وپر بگشا و برو تا مرز اشک، برو تا آنجا که ترانه هق هقت را بلبلان اسطوره سازند، بگريز از اين شهر عاشق کش، شهري که مردمانش عشق را بر سر هر گذر بي رحمانه به تازيانه تمسخر گرفته اند، شهري که آبادي بستانش از خون شقايق هاست.
اما نمي توانم که بگريزم، در من نيست از ريشه جدا شدن، زيرا که در اين شهر مرا گمشده اي هست، زيرا که در اين شهر روزي بر مزار آرزوهايم آنقدر گريستم تا جوانه اي از تبار ماه بر صحراي چشمانم به گل نشست.
نامش را شقايق نهادم و در گلستان خونين قلبم پنهانش ساختم و چه سخت است شعله اي را در دل نهان کردن، از شراره اش سوختن و از بيم تمسخر دم فروبستن. و روزي که من و تو در آيينه به وصال رسيم مجالي براي سخن نخواهد بود جز شراره هاي خمار عشق که در آتشکده چشمانمان به خاکستر اشک مي نشيند.........

برچسب: نویسنده: نجوا تاريخ: يکشنبه 5 شهريور 1391 ساعت: 17:18

صفحه بندی